احمد بن محمد ميبدى

17

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

67 - قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً . خضر گفت : تو با من شكيبائى نتوانى ! 68 - وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً . خضر گفت : چگونه شكيبائى كنى بر چيزى و كارى كه به دانش آن نرسى ( و عاقبت آن ، كار ناپسنديده را بينى ) . 69 - قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً . موسى گفت : مرا شكيبا خواهى يافت اگر خدا بخواهد و از تو نافرمانى نكنم و سرنكشم . 70 - قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً . خضر گفت : اگر مىخواهى بر پى من آئى و مرا پيروى كنى پس از هيچ چيز از من پرسش مكن تا من براى تو نو به نو بگويم كه چه بود و من چه كردم . 71 - فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً . پس هر دو به راه افتادند تا آنكه بر يك كشتى سوار شدند و خضر كشتى را سوراخ كرد ! موسى تاب نياورده گفت : كشتى بشكستى تا مردمان آن را به آب اندازى ! كارى سخت شگفت و بر دل گران كردى ! 72 - قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً . خضر گفت : نگفتم كه تو نمىتوانى با من شكيبائى كنى ! 73 - قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً . موسى گفت : مرا به آنچه فراموش كردم مگير و در كار من دشوارى بر من مكن . 74 - فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً . پس چون راه افتادند نوجوانى را ديدند كه خضر او را بكشت ، موسى طاقت نياورد و گفت : آيا نفس پاك و بىگناهى را بىقصاص بر او كشتى ؟ كارى ناپسنديده‌تر از پيش كردى ! جزو شانزدهم : 75 - قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً . نگفتم تو با من شكيبائى نتوانى ! 76 - قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً . موسى گفت : از اين پس اگر از تو چيزى پرسم با من يار مباش و صحبت مكن ، تو از طرف من به عذرخواهى رسيدى ( كه از من جدا نشوى ) . 77 - فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً . پس باز به راه افتادند تا آنكه به شهرى رسيدند و از مردمان شهر خوردنى خواستند ، مردم از مهمان‌نوازى ايشان بازنشستند ( و خوراكى به آنها ندادند ) و در آنجا ديوارى بود كه در شرف افتادن بود و خضر آن را بر جاى نهاد ! موسى گفت : اگر مىخواستى ( از اين مردم كه به ما غذا ندادند ) پاداش مىگرفتى ؟ . 78 - قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً . خضر گفت : اينجا محلّ جدائى ميان من و تو است پس اكنون تو را خبر كنم از آنچه شكيبائى بر آن را نتوانستى ! 79 - أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً . امّا كشتى ( كه سوراخ كردم ) از آن قومى درويشند كه با آن در دريا كار مىكنند و به غلّه مىدهند ، خواستم او را عيب‌دار كنم چون در راه ايشان پادشاهى بود كه آنچه كشتى بىعيب مىديد ، به ناحق مىگرفت ! 80 - وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً . امّا نوجوان پدر و مادرى با ايمان داشت پس ترسيدم كه ناپاكى و سركشى فرا سر ايشان نشاند اين بود كه او را كشتم .